تبليغاتX
سر سوزن ذوقی


سر سوزن ذوقی

♥من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ♥دل ها را با عشق♥ سایه ها را با آب♥ شاخه ها را با باد♥

یک لقمه منطق(فانوس)

چه زيبا گفت آن بزرگ مرد ايرانی آشو زرتشت:

ستيز من تنها با تاريكي است

و برای ستيز با تاريكی ،

 شمشير به روی تاريكی نمی كشم ،

 فانوس می افروزم

ایران باستان

 

 

 

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: چهارشنبه 21 مرداد1388 ׀ موضوع: یک لقمه داستان ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر(ماهتاب)

سنگ می اندازم

 در چشمه ی وجودت

 ماه نقره ای درونت

 از هم می پاشد

بر می دارم تکه ای از آن را

می ماند تا ابد در قلبم

شاید  روزی بیابی آن را

آنگه تو را یافته ام

مهتاب

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: دوشنبه 22 تیر1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه داستان (شاعر و فرشته)

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ...

و فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک

فرشته

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: چهارشنبه 13 خرداد1388 ׀ موضوع: یک لقمه داستان ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه احساس(واقعیت)

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد...

 در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت...

 و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد...

 ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

Image By Pic.Blogfa.Com

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: جمعه 18 اردیبهشت1388 ׀ موضوع: یک لقمه احساس ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه داستان (عشق واقعی)

پسر به دختر گفت :اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا

قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.

حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت:

 می دونی که من هیچ  وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...

ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید مندیگه هیچ وقت زنده

نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟

دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده شما باید استراحت کنید...در ضمن

 این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده

 ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو

بهت بدم..

پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.«عاشقتم تا

بینهایت»

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...

اون قلبشو به دختر داده بود...

ماه من

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: شنبه 12 اردیبهشت1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه احساس(کبوتر)

وقتي كبوتري با كلاغ ها معاشرت ميكند

 پرهايش سياه نمي شود

 ولي قلبش سياه مي شود

 پس دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست

 اسراف محبت است.

 

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: شنبه 5 اردیبهشت1388 ׀ موضوع: یک لقمه احساس ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه داستان (مادر)

 ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود.

پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي فقط خواستم بگويم تولدت

مبارك.

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه

شد مادرش را پشت ميزتلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

نا مهربان

نویسنده: ׀ تاریخ: دوشنبه 31 فروردین1388 ׀ موضوع: یک لقمه داستان ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه احساس(رنج)

 چه ارمغان غریبی

و چه قانون عجیبی

که هر گاه کسی را دوست می داری او تو را دوست نمی دارد

وهرگاه کسی دوستت دارد تو او را دوست نمی داری

و اگر تو کسی را دوست بداری و او نبز تو را دوست بدارد

به رسم آیین و تقدیر و سرنوشت به هم نمی رسید

و این رنج است

بغض من ...

 

 

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: دوشنبه 17 فروردین1388 ׀ موضوع: یک لقمه احساس ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر(دروغ)

من

تنها

در خانه ی متروکه ی بزرگ نشسته ام

منتظر

تو...

اما

تو نمی آیی

مه...

همه جا را فراگرفته است

می دانم

فردا هم مثل همیشه می گویی

من مه را فرستاده بودم...

تا تو تنها نباشی

می دانم

فردا هم مثل همیشه ...

می دانم

تنها

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: چهارشنبه 12 فروردین1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر (کبریت فروش)

لبخندی  خشکیده بر لب

چشمانی مملو از غم

دست هایی لرزان

ظاهری رنج دیده

کبریت هایی باران خورده

چهره ای نگران

سوسوی چراغ

انتهای امید

سکوت

آخر خط

همه چیز تمام شد

مر....

او می رود اما ...

رد پایش باقی ست

 تا

جهان باقی ست.

کبریت های سوخته

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: چهارشنبه 28 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه داستان (عشق واهی)

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟نامرد

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: شنبه 24 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر(نیمه راه)

ای رفیق نیمه راهم...

چه بگویم؟

آخر تو تا نیمه های راه را هم با من نیامدی.

اما...

می دانی حاضرم ذره ذره ی وجودم

تمام حضورم

که تنها بهانه اش برای زیستن تو بودی

دار و ندارم را بدهم

تا چند قدمی دیگر نیز با تو بیایم...

برگرد...

برگرد

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: یکشنبه 18 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه احساس(ساحل)

 طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...

 شعر مي گويم به يادت در قفس غمگين و خسته ...

من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ...

ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي تنهایی

sahel

 

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: شنبه 10 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه داستان (باران)

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

fh

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: جمعه 2 اسفند1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر(صبر)

چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!

jj

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: سه شنبه 29 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه احساس(جزیره)

 

قلب آدما مثل يه جزيره دور افتاده مي مونه ...

اينکه چه کسي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست !

مهم اون کسي است که هيچ وقت جزيره رو ترک نمي کنه ...

و عشق ... تنها عشق تور را به گرمي يك سيب مي كند مانوس

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز  
مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت مي خواهد

 

lk

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: شنبه 26 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه داستان (قفس)

خداوند هم طوطی و هم کلاغ را سیاه آفرید

طوطی اعتراض کرد و گفت:

من دوست ندارم سیاه باشم من را با رنگ های گوناگون بیارا

خداوند طوطی را سبز آفرید

سپس رو به کلاغ کرد

اما او چیزی نگفت

او از رنگ خود راضی بود...

و طوطی سالیان سال به خاطر اعتراضش در قفس نگهداری شده می شود و خواهد شد

اما کلاغ آزادانه به هر جا که می خواهد سفر کرده  می کند و خواهد کرد.

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥                                                            ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

و این هم مخصوص روز ولنتاین

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: دوشنبه 21 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر (شیرین و فرهاد)

 

سلام دوستان

خوبین؟

متاسفانه نویسنده ی این شعرو نمی دونم کیه

ولی واقعا زیباست

 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

l

مخ                                          

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: دوشنبه 14 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه احساس

 

 آن که در تنهاترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت

کاش در تنهاترین تنهایی اش تنها کس اش تنهای تنهایش گذارد

 تنهایی

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: جمعه 11 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه عکس(قلب)

 

با سلام خدمت شما

دیدن این تصاویر برای یک بار ضرر نداره

هر چیزی را که شکست می توان درستش کرد

به جز

قلب

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: سه شنبه 8 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه هنر (ویلیام آدولف بوگرو)

با سلام به دوستان عزیز

ویلیام-آدولف بوگرو (۳۰ نوامبر ۱۸۲۵ - ۱۹ اوت ۱۹۰۵) یکی از نقاشان آکادمیک فرانسه بود. او در شهر «لا روشل» به دنیا آمد. در سال ۱۸۵۰ برنده بورسیه مهمی شد.سبک او رئال بود و تمام کار‌های او در پاریس سالون در تمام عمر فعالیت کاریش نمایش داده شد.اگر چه او در آستانه قرن بیستم در گمنامی به سر میبرد که شاید به خاطر مخالفت سر سختانه او با نقاشان سبک امپرسیونیست بود.ولی به تازگی ارزش کارهای او بر همگان معلوم شده‌است.او در طول زندگی ۸۲۶ نقاشی کشید. در زمان خودش او یکی از برترین هنرمندان جهان بود.در سال ۱۹۰۰ هنرمندان هم عصر او وی را یکی از جاودانه‌های قرن نوزدهم نامیدند که البته این نظریات با وجود جو اپرسیونیستی حاکم بسیار طعنه آمیز به نظر میرسید.کار‌های او مشتاقانه در سراسر دنیا با قیمت‌های بالا مخصوصا توسط میلیونر‌های امریکایی خریداری میشدند.در حدود سال ۱۹۲۰ سال‌های بی حرمتی به ویلیام بود.بسیاری اظهار کردند که این بی احترامی‌ها شدید علیه او آگاهانه و عامدانه توسط «موسسه هنر‌های حرفه‌ای جدید»صورت گرفته بود.که با وجود مخالفت دیرینه او با امپرسیونیست‌ها و نو آوریهای هنر نقاشی- دور از ذهن به نظر نمیرسید.البته همچنین به نظر میرسد این مسئله به فاکتور‌های اجتماعی عمیق دیگری نیز بر میگشت .برای دهه‌ها نامی از او در دائره المعارف‌های بزرگ برده نشد.او دو بار ازدواج کرد و همسر دوم شاگرد قبلی خودش الیزابت جین گاردنر بود.او همچنین از نفوذ خود برای گشودن چندیدن موسسه هنر فرانسوی برای بانوان استفاده کرد.ویلیام آدولف بوگورو در شهر «لا روشل» از دنیا رفت.

پایان

 

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: دوشنبه 7 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یک لقمه شعر

سلام دوستان عزیز

ممنون که سر زدید

این شعر را خودم نگفتم اما نویسندش را هم نمی دونم کیه

در هر صورت یک بار خوندنش ضرر نداره

              قصه آب و گل         

یکشب پیراهنت را میدزدم گل سرخ
بی آنکه بیدار شوی
و چون گلاب گیران قمصر
عطرش را تقطیر میکنم
درحباب های بلور ینم
تا ترا بهمراه خود ببرم
درراه های زلالی که میروم
بی آنکه بیدارشوی
وبدانی که رفته ام.

نویسنده: نیکا زاهدی ׀ تاریخ: یکشنبه 6 بهمن1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to nikie.Blogfa.com / Theme by:
iTheme